
زادگاه
هشتمين پيشواى شيعيان امام على بن موسى الرضا عليه السلام در
مدينه ديده به جهان گشود.
كنيه ها
ابوالحسن و ابوعلى
(1)
لقب ها
رضا، صابر، زكى ، ولى ، فاضل، وفى ، صديق، رضى ، سراج الله،
نورالهدى ، قرة عين المؤمنين، مكيدة الملحدين، كفو الملك، كافى
الخلق، رب السرير و رئاب التدبير(2).
مشهورترين لقب
مشهورترين لقب آن حضرت «رضا» است و در سبب اختصاص اين لقب گفته
اند: «او از آن روى رضا خوانده شد كه در آسمان خوشايند و در زمين
مورد خشنودى پيامبر خدا و امامان پس از او بود. همچنين گفته شده:
از آن روى كه همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود
بودند. سرانجام، گفته شده است: از آن روى او را رضا خوانده اند
كه مأمون به او خشنود شد.»(3)
مادر امام
در روايتهاى مختلفى كه به ما رسيده است نامها و كنيه ها و لقبهاى
ام البنين، نجمه، سكن، تكتم، خيزران، طاهره و شقرا(4)،
را براى مادر آن حضرت آورده اند.
زادروز
درباره روز، ماه و سال ولادت و همچنين وفات آن حضرت اختلاف است.
ولادت آن حضرت را به سالهاى (148، 151 و 153 ق)
و در روزهاى جمعه نوزدهم رمضان، نيمه همين ماه، جمعه دهم رجب(5)
و يازدهم ذى القعده(6)
روز شهادت
وفات آن حضرت را نيز به سالهاى (202، 203 و 206 ق) دانسته اند.(7)
اما بيشتر بر آنند كه ولادت آن حضرت در سال (148 ق) يعنى همان
سال وفات امام صادق عليه السّلام بوده است؛ چنان كه مفيد، كلينى
، كفعمى ، شهيد، طبرسى ، صدوق، ابن زهره، مسعودى ، ابوالفداء،
ابن اثير، ابن حجر، ابن جوزى و كسانى ديگر اين نظر را برگزيده
اند.(8)
درباره تاريخ وفات آن حضرت نيز عقيده اكثر عالمان همان سال (203
ق)(9)
است.
بنابراين روايت، عمر آن حضرت پنجاه و پنج سال(10)
مى شود كه بيست و پنج سال آن را در كنار پدر خويش سپرى كرده و
بيست سال ديگر امامت شيعيان را برعهده داشته است.(11)
اين بيست سال مصادف است با دوره پايانى خلافت هارون عباسى ، پس
از آن سه سال دوران خلافت امين، و سپس ادامه جنگ و جدايى ميان
خراسان و بغداد به مدت حدود دو سال، و سرانجام دوره اى از خلافت
مأمون.(12)
فرزندان
گرچه كه نام پنج پسر و يك دختر براى او ذكر كرده اند، امّا چنان
كه علاّمه مجلسى مى گويد: «اكثر، تنها از جواد به عنوان فرزند او
نام برده اند.»(13)
به دسيسه مأمون و با سمّ او به شهادت رسيد و پيكر مطهر او را در
طوس در سمت قبله قبه هارونى سراى حميد بن قحطبه طايى به خاك
سپردند
(14) و امروز مرقد او مزار آشناى شيفتگان
است.
چهل حكمت
رضوى
1 ـ مِن
اَخلاقِ الاَنبياء التَّنّظُّف
|
نظافت موجب پاكى جسم است |
|
نظافت مايـه آرام جـان است |
|
امـام هشتمين فرمود بـا خلق |
|
نظـافت شيـوه پيغمبران است |
2 ـ صاحِبُ النّعمَةِ يَجِبُ ان يُوَسِّعَ
عَلى عِيالِهِ
|
توانگر را بوَد واجب كه بخشد |
|
زن و فـرزند را از مال دنيـا |
|
دهـد وسـعت به امر زندگانى |
|
بـه شـكر نعـمت حى ّ تـوانا |
3 ـ مَن لَم يَشكُرِ المُنعِمَ مِن
المَخلوقين لَم يَشكُر اللهَ عزّوجلّ
|
شـنيده ام كه علـى بن موسـى كاظم |
|
خديو طوس، بفـرمـود نكته اى زيبـا |
|
كسى كه نيكويى خلق را نداشت سپاس |
|
نكـرده است سپـاس خداى بـى همتـا |
4 ـ الايمانُ اداءُ الفرائضِ و اجتِنابُ
المَحارِم
|
فرمود رضــ ا امام هشتم: |
|
انجام فرائــ ض است ايمان |
|
دورى ز محرّمات و زشتى |
|
پرهيز ز ناصواب و عصيان |
5 ـ لَم يَخُنكَ الاَمين، وَ لكِن ائتَمَنتَ
الخائِنَ
|
كسى كه بيـم ندارد ز كردگار عليم |
|
وِرا به خدمت خلق خدا مكن تعيين |
|
امين نكرده خيانت، تو از ره غفلت |
|
امين شمـرده خيـانت شعار بدآيين |
6 ـ الصَّمتُ بابٌ مِن ابوابِ الحِكمة
|
زبـان تو گـر تحـت فرمان نباشد |
|
خموشـى گزيـن، تا نيفتى به ذلـّت |
|
على بن موسـى الرضا راست پندى : |
|
سكوت است بابـى ز ابواب حكمت |
7 ـ الاَخُ الاَكبرُ بِمنزِلةِ الاَب
|
برادر چو دانا و شد و آزموده |
|
وِرا با پـدر مـى شمارش برابر |
|
بگفتـا امـام بحق، نور مطلق |
|
به جاى پـدر هست، مهتر برادر |
8 ـ صديقُ كُلِّ امْرِئٍ عَقلُهُ و عَدُوُّه
جَهلُهُ
|
بــ ه نزديـك نـادان بـوَد تـار گيتى
|
|
ز دانـش بكـن گـيتـى تـار روشـن |
|
بفرمود فرزنـد موســ ى بـن جعفـر: |
|
تو را عقل يار است و جهل است دشمن |
9 ـ التَّوَدُّدُ الى النّاسِ نِصْفُ العَقلِ
|
هميشـه در پـى تيـمـار بينـوايان باش |
|
كمك به خلق، ز كردار خـالق احـد است |
|
امام راست در اين رهگذر، كلامى نغـز: |
|
كه در معاشرت خلق، نيمى از خرد است |
10 ـ التَوَكُلُ اَن لاتَخافَ اَحداً اِلاّ
اللهَ
|
بزن بـر لطـف حق دست توكل |
|
كـه لطف ايـزدى باشد تو را بس |
|
توكـل آن بـوَد كـاندر دو عالم |
|
به غير حق نـترسى از دگر كس |
11 ـ اَفْضَلُ ما توصَلُ به الرَّحِمِ كفُّ
الاَذى عَنْها
|
فرمـود رضـا ولـى ّ مـطـلق |
|
گنجينـه علم و فضل و احسـان |
|
بهتر صلـه رحـم به گيتى است |
|
خـوددارى از گـزنـد ايشـان |
12 ـ اَحسَنُ النّاسِ مَعاشاً مَن حَسُنَ
معاشُ غيرِهِ فى معاشِه
|
بهتـرين رهـرو به راه زندگـى است |
|
آن كه همچـون شمع روشنگـر بـوَد |
|
مردمـان در پرتـوش راحـت زينـد |
|
زندگـى در خـدمتش بـهتـر بــ وَد |
13 ـ العَقلُ حِباءٌ مِنَ اللهِ و الادَبُ
كُلْفَة
|
رضـا سبـط پاك رسـول امين |
|
كه نتـوان سـر از خدمتش تافتن |
|
بگفتا: خرد بخشش ايـزدى است |
|
ادب را به كوشش تـوان يافـتن |
14 ـ لَيسَ لِبَخيلٍ راحةٌ و لا لِحَسودٍ
لَذّةٌ
|
بخل رنج است و حسادت محنت است |
|
از ولـى ّ آمـوز درس عبـرتـــى |
|
راحتـى در بخــ ل نتـوان يـافـتن |
|
در حسـد هـرگـز نيـابـى لذّتــ ى |
15 ـ مَا الْتَقَتْ فِئَتانِ قَطُّ اِلاّ
نُصِرَ اَعظَمُهُما عَفواً
|
عفــ و آييـن بزرگـــان باشـــد |
|
بـخشش آييـنـه دورانـديـش اسـت |
|
دو گـروهـى كه به جنگنـد و ستيـز |
|
نصرت آن راست كه عفوش بيش است |
16 ـ عَونُك لِلضَّعيفِ اَفضَلُ مِنَ
الصَدَقَة
|
سخنـى دارم از امـام همام |
|
كـه مفيد است بهر هر طبقه |
|
دستگيرى ز ناتوان و ضعيف |
|
به يقين، بهتر است از صدقه |
17 ـ المُؤمِن اِذا اَحسَنَ استَبشَرَ وَ
اِذا اَساءَ استَغفَرَ
|
گر ز بخت بد به كس بد كرده اى |
|
هان، مشـو نوميـد از درگاه ربّ |
|
مـؤمن ار نيكى كنـد شادان شود |
|
ور كند بد، مى كنـد بخشش طلـب |
18 ـ المُسلِمُ الّذى سَلِمَ المُسلِمون مِن
لِسانه وَ يَده
|
شـنو پند فرزند موسـى بن جعفر |
|
امـام بحـق، مـاه بـرج امـامت |
|
كسـى هسـت مُسلم كه باشند مردم |
|
ز دست و زبانش به امن و سلامت |
19 ـ لَيسَ مِنّا مَن لَم يأمَن جارُهُ
بَوائِقَه
|
به همـسايه نيكى كن اى نيكمرد |
|
كه همـسايه را بر تو حقها بوَد |
|
از آن كس كه همسايه ايمن نبُود |
|
بـفرمود مـولا: نـه از ما بوَد |
20 ـ التواضُعُ ان تُعطى النّاس مِن نَفسِك
ما تُحبّ ان يُعطوك مِثلَه
|
چنان سـر كن اى دوست با نيك و بد |
|
كه باشـد ز تـو نيك و بد در امـان |
|
تـواضع چـنان كن به خـلق خـداى |
|
كه خواهـى كنـد خلق با تو چنـان |
21 ـ مِن علاماتِ الفقيهِ الحُكم و العِلم و
الصَّمت
|
بصيـر بـاش به احكـام دين حق كه خداى
|
|
از آن فقيه كه دانا به حـكم اوست رضاست |
|
نشـانـه هـاى فقـاهـت به نزد پـير خرد |
|
قضـاوت بحـق و دانـش و سكوت بجاست |
22 ـ الصَّفح الجميلُ العفوُ مِن غيرِ عِتاب
|
عفو چون كرده اى خطاب مكن |
|
كار بـى جا و نـاصـواب مكن |
|
وه چه نيكوسـت، عفـو بى منّت |
|
عفو كـردى اگـر، عتـاب مكن |
23 ـ لايَأبَى الكرامَةَ الاّ الحِمارَ
|
بشـنـو كـلـام نـغـز فـرزنـد پيمبر |
|
گفتـار او روشـنـگـر شبهاى تار است |
|
جز مردم احـمـق نتـابـد رخ ز احسان |
|
هر كس كند احسان مردم ردّ، حمار است |
24 ـ السّخى ّ يأكُل مِن طَعامِ الناس
لِيأكُلوا مِن طَعامِه
|
سخـى مى خورد نان ز خوان كسان |
|
كه مردم به رغبت ز خوانش خورند |
|
بخيــ ل از سـر بخـل نان كسـى |
|
نيـارد خـورد تا كه نانش خورنـد |
25 ـ السّخى ُّ قريبٌ مِن اللهِ، قريبٌ مِن
الجنّة، قريبٌ مِن الناسِ
|
سخـاوتمنـد هرگز نيست تنهـا |
|
كه تنـهايى نصيب ديگران است |
|
سخـى باشد قريـب رحمت حق |
|
به نزديك بهشت و مردمان است |
26 ـ صديقُ الجاهِلِ فى التَّعَب
|
به نـادان مكـن دوستى ، چون تـو را |
|
گـدازد ز كـزدار خـود روز و شب |
|
بگفتـا علــ ى بن موسـى الـرضـا |
|
رفاقـت به نـادان غـم اسـت و تعب |
27 ـ اَفضَلُ العَقلِ معرفَةُ الاِنسانِ
بِربّه
|
ز خـاطر مـبر شـكـر يزدان پـاك |
|
كه شـكـر نعـَم نعمـت افزون كنـد |
|
بهين دانش اى دوست، آن دانشى است |
|
كه ات رهـبرى سوى بـى چـون كند |
28 ـ مَن رَضى َ باليَسيرِ مِنَ الحَلال
خفّت مَؤونتهُ
|
رضـا بـاش بر داده كردگـار |
|
كـه خشنـودى از حق بوَد بندگى |
|
اگر شـاد گـردى به اندك حلال |
|
سبـك بـگـذرى از پل زندگـى |
29 ـ مَن رَضى بالقَليل مِن الرِزقِ قُبِلَ
منه اليسيرُ مِنَ العمَل
|
كلامـى شنـو از شهنشاه طـوس |
|
ولـى ّ خـداونـد و سبـط رسـول |
|
چون بر رزق اندك رضايى ، خداى |
|
كنـد طـاعـت انـدكـت را قبول |
30 ـ
الصَّمتُ يَكسبُ المحبّةَ و هو دليلٌ على كُلِّ خيرٍ
|
ز حسن خموشى و اوصاف آن |
|
چنين گفت شاه خراسان، رضا |
|
خموشـى به بار آورَد دوستـى |
|
شـود رهگشـاى همه خوبهـا |
31 ـ مَن حاسَبَ نَفسَه رَبِحَ و مَن غَفَلَ
عَنها خَسِرَ
|
تواى كه ديده فرو بسته اى ز كرده خويش |
|
هميشـه زشتـى احـوال ديگران بينـى |
|
حساب نفس بدانديش كن كه سـود برى |
|
شوى چو غافل از اعمال خود زيان بينى
|
32 ـ مَنِ اعتَبَرَ اَبصَرَ وَ مَن اَبصَرَ
فَهِمَ و مَن فَهِمَ علِِمَ
|
امام راسـت كلامـى كه مرد بـاتدبير |
|
هزار نكتـه از آن يك كلام مى خـواند |
|
كسى كه عبرت گيرد بسـى شـود بينا |
|
كسـى كه بينــ ا گردد بفهمـد و داند |
33 ـ افضَلُ المالِ ما وُقى َ به العِرضُ
|
توانـگر را بگـو امروز كـن ايثار سيم و زر |
|
كه فردا سيـم و زر در اختيـار ديگـران باشد |
|
بهين مـال آن بوَد كان موجب حفظ شرف گردد |
|
اگر در راه ديگر صرف شد، حاصل زيان باشد |
34 ـ المُؤمِنُ اِذا غَضِبَ لَم يُخرِجهُ
غَضَبُهُ مِن حَقّ
|
سخنـى بشنـو از امـام غريـب |
|
تا شـود علم و دانشـت افـزون |
|
مـرد مـؤمن اگر به خشـم شود |
|
نـرود از طريـق حـق بيـرون |
35 ـ المُؤمِنُ اِذا قَدرَ لَم يَأخُذُ
اَكثَرَ مِن حَقّه
|
نكـته اى بشنـو ز فرزند رسـول |
|
آن كه مـردم را امـام و پيشواست |
|
گـر كه قـدرت دست مؤمن اوفتاد |
|
بيشتر از حـقّ خود هرگز نخواست |
36 ـ النّظَرُ الى ذرّيّةِ محمّدٍ عبادَةٌ
|
بكـن عادت به كردار بزرگـان |
|
كه نتوان كرد آسان ترك عـادت |
|
نظر كـردن به فرزنـد پيمبـر |
|
بوَد در پيش مرد حق، عبادت |
37 ـ اِنّما الحِميَةُ مِن الشَّى ءِ
الاِقلالُ مِنهُ
|
شنـو از علـى بن موسى الرضـا |
|
كلامى كه افزاديت عقـل و هـوش |
|
چو پرهيز خواهـى كنى از خوراك |
|
به كـم خوردن خوردنيهـا بكـوش |
38 ـ لايَعدمُ العُقوبَةَ مَن اَدرَعَ
بالبَغى ِ
|
گو به آن كس كه ظلـم كرد فزون |
|
كـه عقـوبـت نـبـوده نشمـارد |
|
گـر بخـواهـد زيَـد به آرامـش |
|
كيـفـر روزگـار نــ گــ ذارد |
39 ـ لاتَطلُبوا الهُدى فى غَيرِ القُرآنِ
فَتَضِلّوا
|
بـگـفـتـا رضـا، ماه برج ولايت |
|
هدايـت مجـوييـد از غيـر قـرآن |
|
بـجـز راه قـرآن مـپـوييد راهى |
|
كـه گـمراهى آخر بوَد حاصـل آن |
40 ـ مِن عَلامةِ ايمانِ المُؤمِنِ، كِتمانُ
السِّر و الصَّبرُ فى البأساء و الضرّاء و مُداراة النّاس
|
از عـلامـات مرد حق باشد |
|
رازدارى و صـبر بر سختى |
|
با مـدارا بـه مردمان پويـد |
|
راه آزادگـى و خـوشبـختى |
نظم اشعار از على
باقرزاده (بقا)
به نقل از سایت امام رضا(ع)